<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کلیک تابان</title>
<link>http://tabanclick.blogfa.com/</link>
<description>گزیده گوی وب</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 06 Sep 2009 08:39:09 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دریافت آهنگ ها</title>
<link>http://tabanclick.blogfa.com/post-392.aspx</link>
<description>عید اومد ، بهار اومد : گروه آریان | &lt;A href=&quot;http://www.arianmusic.com/download&quot;&gt;www.arianmusic.com/download&lt;/A&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 08:39:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabanclick&amp;postid=392</comments>
<dc:creator>tabanclick</dc:creator>
<guid>http://tabanclick.blogfa.com/post-392.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانه های مجردی</title>
<link>http://tabanclick.blogfa.com/post-391.aspx</link>
<description>لطفن خانه های مجردیتان را ساعت 9 شب بگذارید دم در ! | &lt;A href=&quot;http://www.anidalton.blogfa.com/post-497.aspx&quot;&gt;www.anidalton.blogfa.com/post-497.aspx&lt;/A&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 02:23:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabanclick&amp;postid=391</comments>
<dc:creator>tabanclick</dc:creator>
<guid>http://tabanclick.blogfa.com/post-391.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تی شرت های فارسی</title>
<link>http://tabanclick.blogfa.com/post-390.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;کیو تی شرت | &lt;A href=&quot;http://www.qtshirt.com&quot;&gt;www.qtshirt.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;Nimany | &lt;A href=&quot;http://www.nimany.com&quot;&gt;www.nimany.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 17:33:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabanclick&amp;postid=390</comments>
<dc:creator>tabanclick</dc:creator>
<guid>http://tabanclick.blogfa.com/post-390.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کنسول های بازی</title>
<link>http://tabanclick.blogfa.com/post-389.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.tabanclick.persiangig.com/image/389.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;OnLive | &lt;A href=&quot;http://www.onlive.com&quot;&gt;www.onlive.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 04:05:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabanclick&amp;postid=389</comments>
<dc:creator>tabanclick</dc:creator>
<guid>http://tabanclick.blogfa.com/post-389.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وبلاگ های موسیقی</title>
<link>http://tabanclick.blogfa.com/post-388.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.tabanclick.persiangig.com/image/388.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بانک آکورد گیتار | &lt;A href=&quot;http://www.guitarian.blogfa.com&quot;&gt;www.guitarian.blogfa.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 17:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabanclick&amp;postid=388</comments>
<dc:creator>tabanclick</dc:creator>
<guid>http://tabanclick.blogfa.com/post-388.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وبلاگ های تاریخ</title>
<link>http://tabanclick.blogfa.com/post-387.aspx</link>
<description>عکس های تاریخی | &lt;A href=&quot;http://www.photosofhistory.blogfa.com&quot;&gt;www.photosofhistory.blogfa.com&lt;/A&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 13:52:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabanclick&amp;postid=387</comments>
<dc:creator>tabanclick</dc:creator>
<guid>http://tabanclick.blogfa.com/post-387.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسجد</title>
<link>http://tabanclick.blogfa.com/post-385.aspx</link>
<description>- : سلام . ببخشید مسجد کجاست ؟&lt;BR&gt;- : اگه دستشویی میخوای ، اون پشته .</description>
<pubDate>Wed, 12 Aug 2009 08:23:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabanclick&amp;postid=385</comments>
<dc:creator>tabanclick</dc:creator>
<guid>http://tabanclick.blogfa.com/post-385.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مکس</title>
<link>http://tabanclick.blogfa.com/post-384.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=5&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;برای دیدن مکس مجبور شدم تا میدان ولیعصر بروم . به خاطر دیر نرسیدن زود راه افتادم و زود رسیدم . نشستم بر صندلی و منتظر پخش فیلم شدم . قبل از فیلم تبلیغات پخش شد که درباره ی هرچیزی بود از شامپو بگیر تا تیغ اصلاح و ... . چشمم به چگونگی شروع فیلم که افتاد پشیمان شدم که این چه فیلمی است که من برایش پول داده و این همه راه را آمده ام . می خواستم از سالن بزنم بیرون اما پشیمان شدم . ماندم و فیلم را دیدم . داستان فیلم بر روی یک اشتباه می چرخد . داستان از این جریان است که می خواهند افراد نخبه ی ایرانی که در کشورهای گوناگون اقامت دارند را به کشور دعوت کنند تا جوانان به فکر بیرون رفتن از ایران و نشت نشا (فرار مغزها) را از سر خود بیرون کنند . بمانند و کشور خود را آباد کنند . در این میان اشتباهی رخ می دهد و آن این است که یکی از کافه خوانان ایرانی مقیم لوس آنجلس به عنوان استاد موسیقی به ایران دعوت می شود . علت آن در فیلم تشابه اسمی ذکر می شود  . این خواننده که نقش آن را آقای فرهاد آییش بازی می کنند به خیال اینکه بالاخره قدر او را دانسته اند و اینک می خواهند از او تقدیر کنند و برایش فرش قرمز پهن کرده اند به ایران می آید . همه فکر می کنند که ایشان استاد موسیقی هستند و برای ناتاشا خوانی های ایشان کف می زنند و مرحبا می گویند اما وقتی متوجه اشتباه خود می شوند موضع می گیرند . در این میان تنها یک نفر به کارهای ایشان شک دارد که تا به آخر هم بر قبول نکردن ایشان به عنوان استاد موسیقی اصرار می ورزد . در پایان هم ... بگذارید نگویم . خودتان بروید ببینید ، بخندید و لذت ببرید . نکته قابل توجه فیلم ، چگونگی روایت داستان فیلم است که قطعه قطعه توسط افراد گوناگون روایت می شود . این کار باعث یکنواخت نشدن روایت فیلم برای بیننده را باعث شده است . اینگونه روایت را پیش تر در فیلم شام آخر مشاهده کرده بودم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;وبلاگ سینمایی مکس | &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.maxxx.blogfa.com&quot;&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;www.maxxx.blogfa.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=5 face=Arial&gt;&lt;FONT size=5 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Aug 2009 08:22:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabanclick&amp;postid=384</comments>
<dc:creator>tabanclick</dc:creator>
<guid>http://tabanclick.blogfa.com/post-384.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آلبوم</title>
<link>http://tabanclick.blogfa.com/post-382.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.tabanclick.persiangig.com/image/382.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشسته ام در اینجا . در یك اتاق سه در چهار . شما به این اتاق سلول می گویید . اما فقط از از مشخصات اتاق خبر دارید و نه از افراد ساكن آن . من قرار نبود اینجا باشم . من را به زور اینجا آوردند . به دست و پاهایم دست بند زدند و وقتی به اینجا رسیدم آن ها را باز كردند . روزهای اول سخت بود اما من هم عادت كردم مثل خیلی های دیگر كه در اینجا هستند . اتهام من قتل است . قتل یكی از بهترین دوستانم كه خورم هم شك دارم كه به من راستش را بگویند . مگر من قاتلم ؟ من كه همیشه با او بودم و از جیك و پوكش خبر داشتم . شاید سر تزریق مواد مرده باشد . من نمی دانم . اگر به من بگویند كه ملاقاتی داری دیگر باورم نمی شود . نه باور كنید اصلن منظورم این نیست كه نخواهم كسی را ببینم البته شاید اگر شما هم مثل من منظر طناب دور گلویتان باشید این كار را انجام دهید اما من انجام ندادم . خسته شدم از بس كه به جای فامیل ها ، بازپرس های قتل بیآیند و من را سوال پیچ كنند . داد می زند از پشت بلند گو كه یك ملاقاتی دارم و من باید منتظر یك بازرس دیگر باشم . اما این دفعه قیافه ی طرف خیلی آشناست . نه بازرس نیست . برادرم است . خودش را طوری نشان می دهد كه انگار طوری نشده . البته دست خودش نیست باید این طور نشان بدهد تا روحیه ی نداشته ی من از بین نرود . یك آلبوم عكس در دستش است . آن را به من نشان می دهد و می گوید : این رو برای تو خریدم . تمام عكساتم مرتب كردم گذاشتم توش . گفتم شاید بخوای ببینیش . ملاقات تمام شده و برادرم رفته . نشسته ام روی تخت و دارم برگ ها را ورق می زنم . همه جور عكس هست . از اولین عكس دسته جمعی كه با دوستانم گرفته بودیم . شاد بودیم و پر هیجان . هیچكدام نمی دانستیم كه جلوی دوربین چه كار باید بكنیم . از سر و كول هم بالا می رفتیم . برای هم شاخ می گذاشتیم . در عكس دیگر من نشسته ام و بعضی از دوستانم هم بالای سرم با یك سیگار در دست هركداممان كه آن موقع برای كلاس گذاشتن گذاشته ایم بر لب لبهایمان . سیگار را یكی از بچه ها خریده بود و در اصل زحمت خریدش را . هیچكدام نمی دانستیم كه چه ماركی خوب است . دوستم هم كه رفت بخرد مانده بود و ایستاده بود تا چشمش به بسته ی یكی از سیگارهایی كه پدرش می كشد بیافتد تا آن را بخرد و برای ما بیاورد . یك بسته ی كامل گرفته بود و ما هركدام یكی برداشتیم و برای افه هم كه شده برای اولین بار مزه اش را امتحان كردیم . تلخ بود . بعد برای اینكه جلوی هم كم نیاوریم آتش زدیم به سرش و پكی زدیم و چون بار اولمان بود به سرفه افتادیم . این كار اولین قدم من بود برای كارهای بزرگ تر . از عكس ها میگذرم . از بعضی هاشان خاطره ی دقیق تری دارم . در اینجا یك عكس هست كه من را در كنار پسر همسایه امان نشان می دهد كه هركدام یك عینك دودی به چشمانمان زده ایم و سیخ وایستادهدایم با دست هایی در گردن یكدیگر . پول عینك را از جیب پدرم برداشته بودم . فكر می كردم كه اشكالی ندارد . بالاخره این پول ها به من خواهد رسید . چه امروز و چه فردا . پدرم هم فهمید و یك كتك مفصل از او نوش جان كردم . اما این عكس كیف خودش را دارد . عكس بعد برای زمانی است كه با دوستم یك موتور را دزدیده بودیم . صاحب موتور همسایه امان بود . من هم همیشه در كمین این موتورش بودم كه كی با همدیگر بلندش كنیم . یك روز كه آمد و از موتور پیاده شد . وقتی وارد خانه شد تا در پاركینگ را باز كند پریدیم روی تركش و رفتیم كه حالا حالا ها بر نگردیم . اما زودتر از آنچه تصور می كردم متوجهمان شد و دنبالمان كرد و مثل اینكه از پشت تشخیص داده بود كه منم و همین باعث شده بود كه برود و از من در كلانتری شكایت كند . چند روز بعدش كه موتور را در جای امنی قایم كرده بودم آمدن دم در خانه با حكم تفتیش منزل كه توسط یك قاضی امضا شده بود . خانه را گشتند اما اثری از موتور پیدا نكردند . دستبند به دستانم زدند و من را بردند . دیگر حوصله ی دیدنشان را ندارم . اما عكس آخر . عكس آخر مربوط به من و همین دوستم است كه من را متهم به قتلش كرده اند . رفته بودیم داخل یك خرابه تا مواد را به خودمان تزریق كنیم . هرچه سعی كرد نتوانست رگش را پیدا كند . كلافه شده بود . سعی كردم كمكش كنم . سوزن را از دستش گرفتم و خودم به بازویش فرو كردم و بعد سر سوزن را فشار دادم . اولش خوب بود ولی بعد افتاد . من هم كه حسابی ترسیده بودم در رفتم . بعدن پلیس آمد دم خانه و دستگیرم كرد به جرم قتل بهترین دوستم . مثل اینكه چند نفر به پلیس گفته بودند كه ما را با هم دیده اند و این باعث شده بود كه بیایند و من را دستگیر كنند . دادگاه برگزار شد و من هرچه از خودم دفاع كردم كسی باور نمی كرد . چون من معتاد بودم و معتاد ها راست نمی گویند . البته این را دیگران می گویند اما خدا بهتر می داند . برایم قصاص بستند و من را به زندان انداختند تا زمانی كه وقت اعدامم بشود . دارند صدایم می كنند باید بروم . اول از این سلوا و بعذ هم از این دنیا . آلبوم را می بندم و راه می افتم . دارند طناب را دور گردنم می اندازند . همزمان هم حكم را می خوانند : ... شما به اعدام محكوم شده اید . ... حكم اجرا می شود . زمین از پاهایم دور تر می شود . نمی توانم نفس بكشم . دارم خفه می شوم . نور شدیدی می بینم . (كسانی بین زمین و هوا ایستاده اند . در دستانشان شلاقهایی می بینم كه آنها را به سمت من نشانه گرفته اند و  دارند آنها را به بدن من می زنند . می خواهند من را بكشند . هم از زمین و هم از هوا) . كسی بین زمین و هوا ایستاده است و مرا به اسم می خواند . باید همراه او بروم . خداحافظ . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Aug 2009 08:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabanclick&amp;postid=382</comments>
<dc:creator>tabanclick</dc:creator>
<guid>http://tabanclick.blogfa.com/post-382.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماشین</title>
<link>http://tabanclick.blogfa.com/post-381.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خدا تو اون دنیا نمی پرسه كه چه ماشینی داشتی . می پرسه چند نفرو سوار كردی .&lt;BR&gt;منبع : نامشخص&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Aug 2009 08:14:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabanclick&amp;postid=381</comments>
<dc:creator>tabanclick</dc:creator>
<guid>http://tabanclick.blogfa.com/post-381.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
